افسانه
_320.jpg)
به پیشگاه استاد نظام وفا تقدیم می کنم. هر چند که می دانم این منطومه هدیه ی ناچیزی ست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید.
نیما یوشیج
دی ماه 1301
(افسانه)
1
در شبِ تیره، دیوانه ای کاو
دل به رنگی گریزان سپرده،
در درْه ی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه یْ گیاهی فسرده
می کند داستانی غم آور.
2
در میانِ بسْ آشفته مانده،
قصه ی دانه اش هست و دامی.
وز همه گفته، ناگفته مانده
از دلی رفته دارد پیامی.
داستان از خیالی پریشان:
3
ـ ای دلِ من، دلِ من، دلِ من!
بینوا، مضطرا، قابل من!
با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصل من،
جز سرشکی به رخساره ی غم؟
4
آخر ـ ای بینوا دل! ـ چه دیدی
که رهِ رستگاری بریدی؟
مرغ هرزه درایی، که بر هر
شاخی و شاخساری پریدی!
تا بماندی زبون و فتاده؟
5
می توانستی ای دل، رهیدن
گر نخوردی فریب زمانه،
آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس
هر دَمی یک ره و یک بهانه
تا تو ـ ای مست! ـ با من ستیزی،
6
تا به سرمستی و غمگساری
با فسانه کنی دوستاری.
عالمی دایم از وی گریزد،
با تو او را بُوَد سازگاری
مبتلایی نیابد به از تو.
7
افسانه: مبتلایی که ماننده ی او
کس در این راهِ لغزان ندیده.
آه! دیری است کاین قصه گویند:
از برِ شاخه مرغی پریده
مانده بر جای از او آشیانه.
8
لیک این آشیانها سراسر
بر کفِ بادها اندر آیند.
رهروان اندر این راه هستند
کاندر این غم، به غم می سرایند ....
او یکی نیز از رهروان بود.
9
در بر این خرابه مغاره،
وین بلند آسمان و ستاره،
سالها با هم افسرده بودید
وز حوادث به دل، پاره پاره
او ترا بوسه می زد، تو او را ...))
10
عاشق: سالها با هم افسرده بودیم
سالها همچو واماندگانی،
لیک موجی که آشفته می رفت
بودش از تو به لب داستانی.
می زدت لب، در آن موج، لبخند.
11
افسانه: من بر آن موجِ آشفته دیدم
یکّه تازی سرآسیمه.
عاشق: امّا
من سوی گلعذاری رسیدم
درهَمَش گیسوان چون معمّا،
همچنان گردبادی مشوّش.
12
افسانه: من در این لحظه، از راهِ پنهان
نقش می بستم از او بر آبی.
عاشق: آه! من بوسه می دادم از دور
بر رخِ او به خوابی ـ چه خوابی ـ
با چه تصویرهای فسونگر.
13
ای فسانه، فسانه، فسانه!
ای خدنگِ ترا من نشانه!
ای علاج دل، ای داروی درد
همرهِ گریه های شبانه،
با من سوخته در چه کاری؟
14
چیستی؟ ای نهان از نظرها!
ای نشسته سرِ رهگذرها!
از پسرها همه ناله بر لب،
ناله ی تو همه از پدرها!
تو که ای؟ مادرت که؟ پدر که؟
15
چون ز گهواره بیرونم آورد
مادرم، سرگذشت تو می گفت،
بر من از رنگ و روی تو می زد،
دیده از جذبه های تو می خفت.
می شدم بیهُش و محو و مفتون.
16
رفته رفته که بر ره فتادم
از پیِ بازی بچّگانه،
هر زمانی که شب در رسیدی
بر لب چشمه و رودخانه،
در نهان، بانگ تو می شنیدم.
17
ای فسانه! مگر تو نبودی
آن زمانی که من در صحاری
می دویدم چو دیوانه، تنها،
داشتم زاری و اشکباری،
تو مرا اشکها می ستردی؟
18
آن زمانی که من، مست گشته،
زلف ها می فشاندم برِ باد،
تو نبودی مگر که همآهنگ
می شدی با من زار و ناشاد،
می زدی بر زمین آسمان را؟
19
در برِ گوسفندان، شبی تار
بودم افتاده من، زرد و بیمار،
تونبودی مگر آن هیولا،
- آن سیاه مهیبِ شرر بار
که کشیدم ز بیمِ تو فریاد؟
20
دَم، که لبخندهای بهاران
بود با سبزه ی جویباران
از برِ پرتوِ ماه تابان
در بُنِ صخره ی کوهساران،
هر کجا، بزم و رزمی تو را بود.
21
بلبلِ بینوا ناله می زد.
بر رخِ سبزه، شبْ ژاله می زد.
روی آن ماه، از گرمیِ عشق،
چون گل نار، تَبخاله می زد.
می نوشتی تو هم سرگذشتی ...
22
سرگذشت منی ـ ای فسانه! ـ
که پریشانی و غمگساری؟
یا دل من به تشویق بسته
یا که دو دیده ی اشکباری؟
یا که شیطانِ رانده ز هر جای؟
23
قلب پُر گیرودارِ منی تو
که چنین ناشناسیّ و گمنام؟
یا سرشت منی، که نگشتی
در پیِ رونق و شهرت و نام؟
یا تو بختی که از من گریزی؟
24
هر کس از جانب خود تو را راند
بی خبر که تویی جاودانه.
تو که ای؟ ـ ای زِ هر جای رانده ـ
با مَنَت بوده ره، دوستانه؟
قطره ی اشکی آیا تو، یا غم؟
25
یاد دارم شبی ماهتابی
بر سرِ کوهِ نوبُن نشسته،
دیده از سوزِ دل، خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رَسته،
سرد بادی دمید از برِ کوه
26
گفت با من که: ای طفل محزون!
از چه از خانه ی خود جدایی؟
چیست گمگشته ی تو دراین جا؟
طفل! گُل کرده با دلربایی
کُرگِویجی در این درّه ی تنگ
27
چنگ در زلفِ من زد چو شانه،
نرم و آهسته و دوستانه
با من خسته ی بینوا داشت
بازی و شوخیِ بچّگانه ...
ای فسانه! تو آن بادِ سردی؟
28
ای بسا خنده ها که زدی تو
بر خوشیّ و بدیِّ گل من.
ای بسا کآمدی اشکریزان
بر من و بر دل و حاصل من.
تو دَدی، یا که رویی پَری وار
29
ناشناسا! که هستی که هر جا
با من بینوا بوده ای تو؟
هر زمانم کشیده در آغوش،
بیهشیِ من افزوده ای تو
ای فسانه! بگو، پاسخم ده!
30
افسانه: بس کن از پرسش ـ ای سوخته دل! ـ
بس که گفتی، دلم ساختی خون.
باورم شد که از غصّه مستی.
هر که را غم فزون، گفته افزون
عاشقا! تو مرا می شناسی:
31
از دلِ بی هیاهو نهفته،
من یک آواره ی آسمانم.
وز زمان و زمین بازمانده،
هر چه هستم، برِ عاشقانم:
آنچه گویی منم، وآنچه خواهی.
32
من وجودی کُهن کار هستم،
خوانده ی بی کسانِ گرفتار.
بچه ها را به من، مادرِ پیر
بیم و لرزه دهد، در شبِ تار.
من یکی قصّه ام بی سَر و بُن
33
عاشق: تو یکی قصه ای؟
افسانه: آری، آری
قصه یِ عاشقِ بیقراری.
نا امیدی، پُر از اضطرابی
که به اندوه و شب زنده داری
سالها در غم و انزوا زیست.
34
قصه ی عاشقی پُر زِ بیم اَم
گر مهیبَم چو دیوِ صحاری،
ور مرا پیرزنْ روستایی
غول خوانَد ز آدم فراری،
زاده یِ اضطرابِ جهانم.
35
یک زمان دختری بوده ام من.
نازنین دلبری بوده ام من.
چشم ها پُر ز آشوب کرده،
یکّه افسونگری بوده ام من.
آمدم بر مزاری نشسته
36
چنگِ سازنده یِ من به دستی،
دست دیگر یکی جامِ باده.
نغمه ای ساز ناکرده، سرمست،
شد ز چشم سیاهم، گُشاده
قطره قطره سرشکِ پُر از خون.
در همین لحظه، تاریک می شد
در افق، صورتِ ابرِ خونین.
در میان زمین و فلک بود
اختلاط صداهای سنگین.
دود از این بام می رفت بالا.
38
خواب آمدْ مرا دیدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست.
چنگ پاره شد و جام بشکست،
من ز دست دل و دل ز من رَست،
رفتم و دیگرمْ تو ندیدی.
39
ای بسا وحشت انگیز شبها
کز پسِ ابرها شد پدیدار
قامتی که ندانستی اش کیست،
با صدایی حزین و دل آزار
نام من در بُنِ گوش تو گفت.
40
عاشقا! من همان ناشناسم
آن صدایم که از دل برآید.
صورتِ مردگانِ جهانم.
یک دَمَم که چو برقی سرآید.
قطره یِ گرمِ چشمی تَرَم من.
41
چه در آن کوه ها داش